Thu 30 Oct 2008
...
Thu 23 Oct 2008
سریال ... سه ریال ...!
سریال بعدی مسجد کوچکی در چمنزار هست . اون داستان یک عده مسلمون رو که توی یک شهر کوچیک زندگی میکنن رو میگه . اینها میخواستند که مسجدشون رو فعال کنن و یک امام براش استخدام میکنن . سریال طنزه و خیلی وقتها ما رو حسابی میخندونه اما فکر نکنین کسی یا مثلا مسلمونها رو مسخره میکنه . نه اصلا اما چون مسائلی که تو مطرح میشه برای ما قابل لمسه برامون دیدنش جالبه . نمیدونم کجا خوندم که با توجه به موفق بودن این سریال امتیازش رو یکی از کمپانی های هالیوود خریده که یک فیلم سینمایی از روش بسازه . فصل اولش تموم شده و فصل دومش شروع شده .
وقتی اینا رو میدیدم به این فکر کردم که مردم اینجا چقدر با ایرانی ها متفاوتند . وقتی یک سریال توی ایران پخش میشه همه در موردش حرف میزنن . تکیه کلامهاش توی دهن مردم میفته . همه میخوان بدونن اخرش چی میشه و حدش میزنن . یادمه یک سریالی میداد ... اسمش چی بود ؟ .... آهان در پناه تو . ما تازه عقد کرده بودیم . سر آخر این سریال توی خانواده امین اینا شرط بندی شد . همه به هم زنگ زدند که باید آخرش رو پیش بینی کنید و بازنده ها به برنده ها بستنی بدند . اینجور شد که وقتی برنده ها و بازنده ها معلوم شدند همه رفتیم هتل هایت و بستنی خوردیم و مهمون بازنده ها بودیم . دیگه بعد از سریال های کذایی مهران مدیری و زبون برره ای که نگو . اما اینجا اصلا اینجور نیست . بعدش یک چیزی شد که فهمیدم موضوع چی هست .
دوست بسیار عزیزم توی ایران برام سریال مرد هزار چهره رو خریده بود و با خودم آوردمش اینجا . مدتها ندیدیمش تا بالاخره تصمیم گرفت ببینیم . یک شب یک قسمتش رو دیدیم و بعد دیگه بچه ها ول نکردند . هر شب میگفتند لطفا بشینیم بقیه اش رو ببینیم و اگه وقت میشد کلی کیف میکردند و به استایل movie night* مینشستیم و میدیدم . کلی هم همه مخصوصا شادمهر میخندیدیم و کیفور می شدیم . آخرهاش که شد یک تفاوت مهمی رو میشد تشخیص داد . بچه ها هیچ وقت در مورد اینکه خب حدس میزنیم قسمت بعدی بتی زشته چیه حرفی نمیزدند اما در مورد مرده هزار چهره حرف میزدند . هیچ وقت سعی نکرده بودند شبیه یکی از افراد سریال مسجد کوچکی ... حرف بزنن یا شبیه اونا کاری رو انجام بدن .. اما وقتی مرد هزار... رو میدیدم شروع کردند به گفتن به به به به . یا اینکه به هم بگن پوستتو میکنم ( با حرکت دست مهران مدیری ) . به هر حال این معما برای من حل شد که تفاوت در مردم نیست در نوع برنامه است و سریالهای ایرانی خیلی تاثیر گذارترند .
به هر حال نمردیم و در یک زمینه ای نظریه ای دادیم !
* اینی که میگم معمولا شبهای تعطیل اتفاق میفته . فیلم میگذاریم . چراغها باید خاموش بشه . میز جلوی مبل رو میگذاریم کنار . چهار تا بالش و دو سه تا پتو میاریم و همه با هم دراز میکشیم جلوی تلویزون و فیلم میبنیم . این عشق شادمهره که اینجوری فیلم ببینیم .
۲ - دوستم از ونکوور اومده بود . یک بعد از ظهر بیشتر ندیدمش . یک کم حرف زدیم . سه تایی ( من و دوستم وامین ) بودیم ، هی وسطش بچه ها میدویدند وسط حرفمون ، زود هم مجبور شد بره چون موقع پروازش بود . در کل کمیتش خیلی کم بود اما ... حرف زدن و نشستن با دوست قدیمی ای که الان ۱۵ ساله باهاش دوستی و قبلش با یک وقفه ۱۵ ساله باهاش دوست و همبازی بودی و کلی خاطرات قدیمی مشترک دارین کیفیتی داره که نگو و نپرس . چیزهایی که گفتیم از آتیش هایی که توی دبستان میسوزندیم و دوران بعدیش که همه توی ایران بودیم و دور هم و مجرد بودیم و کلی میگشتیم و خونه هم جمع میشدیم و بهمون خوش میگذشت تا عروسی هامون و ... همه انرژی ای به آدم میده که خیلی کم میشه اینجا پیدا کرد .
نمیخوام غر بزنم. کیفیت زندگی اینجا با ایران خیلی متفاوته ، سطحش خیلی بالاتره . ارزشی که برای هر آدم قائلند قابل مقایسه با ایران نیست . فقط خوش به حال اونهایی که فامیلهای نزدیکشون باهاشون مهاجرت کردند .
خب چیز دیگه ای نمیخوای ؟ پرتوقع
!!
Wed 15 Oct 2008
سفرنامه
دو هفته پیش با همون گروهی که رفته بودیم کبک رفتیم جایی به اسم سن جیکوب (st jacob) تقریبا دو ساعت تا تورنتو راه هست و یک شهر کوچیکه . راه که بسیار قشنگ بود و به حرف زدن با همسفرهای خوب سفر قبلی گذشت . وقتی رسیدیم یک راهنمای محلی رو سوار کردیم و اون مارو برد گردوند و توضیح داد. نکته مهم در این شهر این بود که مردمش در دو سه قرن پیش زندگی میکنن . از برق استفاده نمیکنن . از آب لوله کشی اسنفاده نمیکنن . ماشین ندارن و با درشکه این طرف و اون طرف میرن . رفتیم دم کلیساشون پر بود از کالسکه . وقتی مراسم کلیسا تموم شد و ملت اومدن بیرون دیدیم که مردها از یک در اومدند و زنها از یک در دیگه . بعدش هم هر کدوم جدا ایستادند با دوست و آشناهاشون به حرف زدن . همه عین هم لباس پوشیده بودند . خانمها پیرهنی که دامنش گشاد وبلند بود و آستین بلند داشت به رنگ سرمه ای خیلی تیره . از اون شبکلاههایی که توی فیلمهای وسترن قدیمی میشه دید هم سرشون بود . آقایون همه کت و شلوار سرمه ای تیره با کلاه مشکی . حتی بچه های دو ساله هم همینجور لباس پوشیده بودند . یک نموره قلبمون گرفت از رنگ لباسهاشون . بعد کم کم سوار درشکه هاشون شدند و رفتند خونه شون . ظاهرا یک مقدار مدرن تر از اینها هم هستند که ماشین سوار میشن اما ماشینشون حتما باید سیاه باشه ، کاملا سیاه . بعضی هاشون از برق استفاده میکنن اما خودشون موتور برق دارن و منت دولت رو نمیکشن . حتی بیمه درمانی ندارن چون معتقدند باید برای همه چیز به جامعه خودشون اتکا داشته باشن . تحصیل براشون فقط در حد خوندن و نوشتن معنی داره و یک کمی ریاضی که توی مدرسه محلی خودشون یاد میگیرن حتی ظاهرا مدرسه شون ربطی به دولت مرکزی نداره و خودشون میگردوننش . دخترها و پسرهاشون تا قبل از ۱۸ سالگی حق دیت ندارن و وقتی دختری ۱۸ ساله میشه رنگ کلاهش رو به سفید تغییر میده و بقیه میفهمن که دیگه این حق دیت داره و اگه پسری ازش خوشش بیاد میتونه با نامه ازش تقاضا بکنه ! اگه اون هم قبول کرد هفته ای یک بار بعد از کلیسا هم رو میبینن و بعد اگه خواستند عروسی میکنن . حلقه برای عروسیشون نمیخرن چون تجمله و با همون لباس سرمه ای هر روزشون توی خونه پدر عروس جشنی میگیرن و مشروب میخورن چون ظاهرا تنها مجلسی که حق نوشیدن مشروب الکلی دارن همین مجلس عروسی هست و بعد خداحافط شما میرن سر خونه زندگیشون . کلیساشون هیچ گونه تزیینی حتی صلیب نداشت و اونو هم تجملاتی میدونن . آهان اسم جماعتشون هم مونو نایتها هست . نپرسین یعنی چی ؟ مگه من باید همه چیز رو بدونم ؟ خلاصه برگشتنه یک سری هم به بازار میوه شون زدیم بد نبود و بعد از ظهر رسیدیم خونه .
در کل دیدنش خوب بود اما به هیچ عنوان از طرز زندگیشون خوشم نیومد .
Sat 4 Oct 2008
متمم لاگ قبل
این جا هم توضیح در مورد سالسا در وینکی پدیا
این جا هم توضیحات کرن بری در وینکی پدیا و این هم لینک یکی از انواع آب کرن بری
چای سبز و قهوه که معرف حضور همه هست
این هم لینک سریال صبحونه باز در وینکی پدیا و باز از همین دائره المعارف توضیح سوشی. عکسهای پایین صفحه رو نگاه کنین و یاد توضح امین در موردش بیفتین . مزه اش به اون بدی ای که ظاهرش نشون میده نیست !!
Mon 29 Sep 2008
خوراکی های جدید
۱- سالسا .که من عاشق دلخسته اش هستم و اگه دم دستم باشه انقدر میخورم تا بترکم . متاسفانه باید هم با چیپس خورد که اون چاق کننده است اما من خیلی دوست دارم . من نه خیلی بی مزه اش رو میخورم و نه اون تندهاش رو .متوسطش باب میلمونه .
۲- آب کرند بری . من شنیدم که این میوه فقط توی آمریکای شکالی به عمل میاد و با توجه به طبیعت متنوع ایران فکر میکنم که اگه بخوان اونجا هم میشه کاشتش اما به هر حال ما از وقتی اومدیم معمولا آب کرند بری توی خونه مون هست که یک کم با آب رقیقش میکنیم و میخوریم .
۳- چای سبز که بعضی اوقات دم میکنم و میخورم . خوبه اما جای چای معمولی خودمون رو نمیگیره .
۴- قهوه که روزهای هفته یکی میخورم . ظاهرا امین خیلی طرفدارش نیست اما من دوست دارم و حتما وقتی بیرون از خونه باشم یکی میخورم . خیلی جلوی خودم رو میگیرم که یکی بیشتر نخورم .
۵- یک چیزی که اینها بهش میگن cereal و ما نمیدونم بهش چی میگفتیم . بعضی اوقات میگفتند غلات حجیم شده . مثل کورن فلکس که یک نوعشه . انواع و اقسام داره با شکلها و طعمها و خواص مختلف . مثل همون کورن فلکس که بچگیمون میخوردیم میریزیم توی کاسه و یک کم شیر میریزیم روش و بعد میخوریم . قبلا فقط بچه ها برای صبحونه میخوردند اما الان خودم هم میخورم .
۶- من توی ایران اسم سوشی رو شنیده بودم خیلی هم دلم میخواست امتحانش کنم اما نمیدونستم کجا داره . خلاصه اینجا که برای اولین بار دیدم قیافه ام اینطوری شد
. بعد امین توی مهمونی آخر کلاس زبانشون خورده بود و دقیقا توصیفش این بود : مزه اش به اون بدی که آدم فکر میکنه نیست !!! بعد یک بار یکی از دوستامون ما رو مهمون کرد برامون سوشی خرید خدائیش حالمون به هم خورد . البته بیشترش ساشمی بود که یک چیزیه از سوشی بدتر . من دیگه حاضر نشدم سوشی بخورم تا یکی از همکارها آورده بود شرکت و بهم اصرار کرد که این خوبه امتحان کن و وقتی خوردم دیدم عجب خوشمزه است . بالاخره کشف کردم که این سه تا نوعش رو دوست دارم : شریمپ تمپورا ، سوئیت پوتیو و اسپایسی سالمون . اگه خواستین امتحان کنین من اولی رو بیشتر توصیه میکنم چون میگوش سرخ شده است و خام نیست .
فعلا دیگه چیزی یادم نمیاد . کسی چیزی یادشه بگه .
پ.ن. خیلی بی ربط : جنازه به خونه رسیدن ادامه داره . این مطلب رو هم قبلا نوشته بودم . خدا نصیبتون نکنه اینجوری کار کردن که دارم جد و آبادم رو جلوی چشمام میبینم که چا چا میرقصن .
Sat 27 Sep 2008
چند شماره !
۲- نوع کارم طاقت فرسا شده . مثل یک جنازه میرسم خونه . یاد کارهای دورن دانشکده میفتم . البته این کجا و آن کجا ؟ منظورم این نیست که الان بهتره یا بدتره . در عین اینکه مثل همه خیلی هم متفاوته همین .
۳- از بچگی خیلی لجم میگرفت که هیچ وقت جرات اعتراض به چیزی رو نداشتیم . تا دهنمون رو باز میکردیم مامان و بابامون میگفتن شماها حرف نزنین شما ها توی ناز و نعمت بزرگ شدین و سختیهای ما رو نکشیدین نمیدونین زمان ما چقدر سخت بود . من با خودم میگفتم من هیچ وقت این حرف رو به بچه ام نخواهم زد اما شادمهر داره اعصاب من و امین رو خورد میکنه . تا بگیم که بیا تکالیفت رو بنویس اول گرسنه اشه بعد باید بره دستشوئی ، بعد چند تا سوال داره ( در حد : چرا گوشتکوب قلنبه است چرا آب تو تلنبه است ... ) بعد یادش میاد که چقدر زندگیش سخته و چرا مثلا فقط در روز میتونه دو ساعت تلویزیون ببینه و نیم ساعت با کامپیوتر بازی کنه . صبحها تا میگم تلویزیون خاموش و بریم مدرسه بغض میکنه که چرا باید برم مدرسه چقدر زندگی سخته .... من با اینکه دلم نمیخواست بهش یادآوری کردم که وقتی سن تو بودم یکهو از تلویزیون اعلام میکردند که هواپیمای دشمن اومده . برقها میرفت و ما کورمال کورمال میرفتیم زیر زمین باید مینشستیم و میلرزیدیم و صدای بمب و ضد هوایی میشنیدیم تا اینکه صداها قطع میشد و اعلام میشد وضعیت امنه و بیاید بیرون و بعد برمیگشتیم . به همینجا که رسیدم خودش شرمنده شد و سرش رو انداخت پایین و من دیگه نخواستم ادامه بدم که تو الان برای بایانکل هشتمت داری چونه میزنی و اون موقع مامان و باباهای ما خیلی هنر میکردند دستمال کاغذی و صابون خونه رو با توی صف ایستادن قبل از اینکه تموم بشه تهیه میکردن . تقصیر اینا نیست اما تفاوت خیلیه . کی میدونه به سر نسل ما چی اومد ؟
۳- مصاحبه الف نون رو دیدیم . واقعیتش من خیلی تعجب کردم که معقول و منطقی حرف زد . یک این دفعه رو از دستش در رفت گند نزد به هیکل ملت ما . واقعیتش اینه که زمان انتخابات من بسیار امیدوار بودم این شخص و دار و دسته اش کاری برای بهبود شرایط مردم بکنند که کاملا برعکس از آب دراومد* .کسی رو میشناختم که با خانواده چهار نفره اش بهش رای داده بودند . ازش پرسیدم چرا بهش رای دادین ( شوهر این شخص فررهنگی بود ) گفت این دوبار به فرهنگی ها یک پولی هدیه داده بودکه توی اون زمان ما رو خیلی از هچل درآورد . آدم خوبیه . این دفعه توی ایران ازش پرسیدم حالا نظرت درمورد رایی که دادی چیه؟ گفت غلط کردم . بدبختمون کرد . پسرم میگفت این کی بود ما رو بردی بهش رای بدیم ؟ خلاصه حسابی پشیمون بودند .
۴- اون خانواده ای رو گفته بودم که آقاهه ایرانه و بقیه اینجا ؟ بسیار مورد جالبی هستند . اول تابستون رفتند ایران که برای مدرسه ها برگردند و دیگه برنگشتند . همه وسایلشون اینجاست . به اندازه دو شاید سه برابر ما وسیله برای خونشون خریده بودند . گفتند اینطوری نمیشه و موندند ایران . آقاهه یکی دو فته پیش اومد یک سری لباس و این چیزها رو برداشت و قراردادهای تلفن و غیره رو کنسل کرد و وسایل خونه رو گذاشت توی انبار و رفت . بر پدر اونی که ما رو آواره کرد لعنت .
۵- شادمهر امشب هوای ایوان رو کرده بود و دلش براش تنگ شده بود . خدائیش من هم همینطور .
۶- من هنوز بی حوصله ام . شاید از خستگی باشه . وقتی میگم مثل جنازه میرسم خونه یعنی مثل جنازه میرسم خونه .
* البته علیرغم امیدم و با اینکه بسیار دلم میخواست ه . ر رئیس جمهور نشه بازم شجاعتش رو پیدا نکردم بهش رای بدم . البته دور اول رای داده بودم که اون هیچی ... اون که حذف شد .
Sun 21 Sep 2008
تولدم مبارک
تولدم بسیار هیجان انگیز و شلوغ و پر از تلفن و بودن با دوستای عزیز و همه چیزهای خوب بود . از همه ممنونم .
آخرین سورپریزم از همه جالب تر بود . مامان یکی از دوستای آرتا زنگ زد که میشه بچه ام رو یک ساعت بیارم خونه تون گفتم بیار . دخترش رو آورد و وقتی اومد دنبالش برام یک گلدون گل آورد ! گفتم برای چی ؟ گفت تولدت مبارک !! هنوز نفهمیدم از کجا فهمیده اما حسابی سوپ ریز شدم .
خانم همسایه بلغاریمون به ای میلم جواب داد . برگشتند بلغارستان !!! به همین سادگی ! من خیلی تعجب کردم . اصلا حرفی در این مورد نبود اما دیگه من سوالی نپرسیدم . خدا رو شکر که خوبند .
کارم یک مقدار عوض شده . بسیار خسته کننده تر و بیخود تر شده . اما بازم یک تنوعیه . خدا رو شکر .
بچه ها مدرسه فارسی رو از شنبه شروع کردند . فعلا که بد نبوده . آرتا رو کلاس اول اسم نوشتیم و شادمهر رو کلاس دوم .
زندگی میگذرد
خدا رو شکر
Tue 16 Sep 2008
چرا ؟
- کارم رو به مقدار ۷و نیم ساعت در هفته کم کردم . صبحها بچه ها رو دی کر نمیبرم . میبرمشون مدرسه یک ده دقیقه ای توی حیاط بازی میکنن تا زنگشون بخوره بعد با آرتا میرم تا دم کلاسش و تحویلش میدم و میرم سر کار. حدود ۹ و نیم میرسم . تا ۴ و نیم کار میکنم و بعد بدو میام و بچه ها رو برمیدارم . روزهای اول شادمهر کلی غر میزد که چرا زود میای دنبالم اما با توجه به اینکه تازگی کانال تله تون رو هم براشون گرفتیم دیگه غر نمیزنه و با خوشحالی میاد خونه تا به کارتونهای دلخواهش برسه . اما ...
خسته ام . بی خود و بی جهت .
یک عالمه "چرا؟" دور سرم دور میزنه . بی خود و بی جهت .
- امروز با همکارم وقت نهار رفته بودیم بیرون بهش گفتم احتمالا فکر میکنی خل شدم اما غم اینکه زمستون داره میاد منو گرفته . گفت نه فکر نمیکنم خل شدی اما امیدوار باش که امسال زمستون با توجه به کم شدن کارت بهتر بگذره ....... امیدوارم .
- کارم به شدت خسته کننده است . به شدت کسالت آوره و امروز که بهم گفتند یک کار توی سایت هست برای دو هفته کلی ذوق کردم و با خودم خدا خدا کردم که اون جور بشه . گرچه راهش کم نیست اما خب پول بنزین آدم رو در اونصورت میدن . البته مسلما کارش سنگینه اما دیگه از این کاری که دارم میکنم هم خیلی کسل شدم . نمیدونم . بستگی به سرپرستم داره که دست از سرم بکشه یا نه . به شدت راندمان پائینه و هر چی بهش میگم من کار زیادی روی این پروژه نمیتونم بکنم چون اطلاعات ندارم میگه اشکالی نداره همینطوری مجبوریم پیش بریم و من از وقت تلف کردن متنفرم .
- اما واقعا " چرا؟ "
- همسایه های بلغاریمون آب شدن و رفتند توی زمین . وقتی ایران بودم آخرین تماسم رو باهاشون داشتم که از طریق ای میل بود و مادر خانواده برام نوشت که وقتی برگشتم کانادا هم رو ببینیم . از وقتی اومدم هر بار رفتم دم خونه شون نبودند . تلفنشون قطعه . ماشینشون توی پارکینگ نیست و بچه شون مدرسه نمیاد و ای میل بعدی منو هم بی جواب گذاشته . فکر کنم مدرسه ازشون خبر داره اما به من چیزی نگفتند و گفتند ما نمیتونیم به شما اطلاعاتی بدیم . هم دلم براشون تنگ شده هم در نهایت خودخواهی به اینکه تنها تر شدیم فکر میکنم . یک همسایه دیگه هم داشتیم که هم رشته مون بودند و اونها هم هفته پیش اومدند برای خداحافظی . پاسپورت کاناداییشون رو گرفتند و کاری توی دوبی پیدا کردند و دارند میرن که بمونن . از شرایط کار اینجا اصلا راضی نبودند و برنامه شون موندن نبود که اینجوری براشون جور شد .
- ولی "چرا" ؟
Sat 13 Sep 2008
دویچه وله
موفق باشین
Thu 11 Sep 2008
دکتر یا نظافتچی ؟
نمیدونم اون فیلم رو دیدین یا نه . داستان یک دکتر جراحه که میره خونه و با جسد همسرش روبرو میشه و با قاتل همسرش درگیر میشه اما قاتل در میره اما به جای اینکه دنبال قاتل باشن خود دکتر رو به عنوان متهم دستگیر میکنن و زندانی میکنن . دکتره موفق میشه از زندان فرار کنه و نه تنها باید از دست پلیسها فرار میکرده بلکه دنبال قاتل وانگیزه جنایت هم بوده . با توجه به اینکه در موقع درگیری متوجه یک پای قاتل رو که مصنوعی بوده شده سعی میکنه یک جوری وارد یک بیمارستان بشه که بتونه به اطلاعات پزشکی دسترسی پیدا کنه و مشخصات افرادی رو که پروتز داشتند رو بدست بیاره تا ببینه کدومشون قاتل همسرشه . مجبور میشه به عنوان یک نظافت چی خودشو جا بزنه و یک مدت به عنوان نطافت چی میرفت و میومد . توی همین حین یک تصادف خیلی ناجور میشه و یکهو کلی مجروح میارن توی بیمارستان . خر تو خر عظیمی میشه و مریضها افتاده بودند روی زمین و دکتر به اندازه کافی نبود که اونها رو معاینه کنه و دستور پزشکی بده . این دکتره هم یک گوشه ایستاده بود و به خودش میپیچید . یکی از خانم دکترها میگه تو بیا این بچه رو با عکس رادیولوژیش ببر توی بخش . این هم میگه باشه و توی راه یواشکی یک نگاهی به عکس رادیولوژی میکنه و میفهمه که بچه به عمل فوری احتیاج داره بچه رو به جای اینکه ببره توی بخش میبره اطاق عمل و توی آسانسور دستور عمل رو روی پرونده اش مینویسه و میره تحویلش میده به اطاق عمل و اونها میگن دستور عمل از طرف کیه ؟ یک اسم الکی میگه و با توجه به خر تو خر بودن وضعیت کسی پاپی نمیشه و بچه عمل میشه و جونش نجات پیدا میکنه اما همین کارباعث میشه لو بره و باز مجبور به فرار بشه .
این جا که رسیدیم خواهرم گفت میدونی برای یک پزشک خیلی سخته که ببینه یک کسی درد وناراحتی جسمی داره و اون دکتر نره جلو کاری براش بکنه . من میتونم درک کنم که این دکتره با اینکه میدونست ممکنه اینجوری لو بره اما نتونست جلوی خودشو بگیره .
امروز وقتی روی یکی از پروژه ها یک طرح پیشنهادی گذاشتم سرپرستم گفت ببین ما که طراح نیستیم نمیتونیم اینو عوض کنیم . بهش گفتم ببین اون وقت که این طرح رو دادن شرایط در یک حالت دیگه بوده و حالا که شرایط عوض شده اون طرح دیگه منطقی نیست چون دلیل اصلیش رفته . گفت قبول دارم اما ما طراح نیستیم . همون طرح قبلی رو پیاده کن . گفتم باشه اما من اینو نگه میدارم به طراح اینو یک نشون بدیم . گفت کار ماحتی این هم نیست که پیشنهاد بدیم ، همون چیزی که طراح گفته رو پیاده کن ....
.....
.....
.....
.....
.....
بعد فهمیدم چقدر سخته که آدم دکتر باشه و کار نظافتچی رو انجام بده .
Tue 9 Sep 2008
4 شماره
۱- هه هه مراسم کلاس اول رفتن آرتا چی بود ؟ بمیرم برای بچه ام که مثل من و باباش بچه دومه و همه مراسم سر اون کمرنگ میشه . نه اینکه بخواهیم ازش غفلت کنیم . باور کنین هر کس خانواده ما رو میبینه میگه شما به آرتا خیلی توجه دارین . درصورتیکه این فقط به این خاطره که آرتا توی جمع خیلی میاد جلو و خودشو مطرح میکنه اما وقتی خودمون با هم هستیم شاید حتی شادمهر بهش وقت حرف زدن نده . خلاصه این قصه حسین کرد برای این بود که انقدر ما فکرمون درگیر مساله بلیط بود و وقتی هم رو دیدیم فکر نمیکردیم بچه ها همون فرداش پاشن برن مدرسه که کلاس اول رفتن آرتا خیلی بی سر و صدا و بدون هیچ مراسم خاصی برگزار شد . حالا شاید براش یک مراسم بگیریم . دیر نشده که !!!
۲- توی این چند وقت چند تا فیلم دیدم
- Interview with the vampire این رو خیلی دلم میخواست ببینم چون برد پیت و تام کروز و آنتونیو باندراس توش بازی میکردن ( به به دیگه چی از این بهتر ) اما فکر کنم روح امین اون دور و برها در حال پرواز بود و راضی نبود من ببینمش چون از دیدن صحنه های مکیدن خون توسط این دراکولا ها انقدر حالم بد شد که دیدم اگه ادامه بدم به حالت تهوع میفتم و قطعش کردم و ندیدم .
- Queen of the demand این یکی رو اصلا به خودم زحمت شروع کردنش رو ندادم چون صاحبش گفت که این هم مثل اولیه !!
- Collateral فیلم بسیار بسیار قشنگی بود و بسیار بسیار از دیدنش خوش به حالم شد .
- The fifth element میتونست فیلم خوبی باشه اما انقدر عجیب و غریب بود که یک مقدار قضیه رو لوث کرد . در کل بد نبود
چند فیلم ایرانی هم به توصیه رویا جونم از ایران خریدم که اونها هم توی ۵ روز آخر که بی برنامه بودم دیدم :
- ماهی ها عاشق میشوند : که خیلی خیلی قشنگ بود و با اینکه حسابی سیر بودم وقتی دیدمش اما از دیدن اون همه غذای خوش رنگ رو لعاب بازم دلم قیلی ویلی رفت . رویا نونهالی که من از فیلم عروسی خوبان عاشق بازیش شدم خیلی خوب بازی کرد و صد البته رضا کیانیان اما گلشیفته فراهانی گند زد به بازی . احتمالا جزو کارهای اولش بوده .
- فیلم چهارشنبه سوری : بسیار بسیار فیلم قشنگی بود و خیلی روون و قابل لمس . بازی هدیه تهرانی و حمید فرخ نژاد بسیار خوب بود . دست اصغر فرهادی درد نکنه .
کافه ترانزیت : از اون فیلمهای فمینیستی درجه یک با بازی همیشه قشنگ پرویز پرستویی . خوشمان آمد .
۳- مدتها بود دنبال سی دی مولای عشق از علیرضا عصار بودم . پارسال که اومدم ایران پیداش نکردم . امسال به یک مغازه ای گفتم برام آورد . اما وقتی اومدم تا سه هفته نرسیدم گوش کنم بعد که اومدم امین و بچه ها عقب افتاد هم بیکار بودم و هم حالم مساعد شنیدن نوحه مانند بود و چند بار گوشش کردم . ترانه اولش خیلی توجهم رو جلب کرد و سعی کردم متنش رو بنویسم ببینین چقدر قشنگه :
میچکد شک بر سر سجاده ها وای از روزی که افتد پرده ها
سجده بر پست و ریاست میکنیم با خدا هم ما سیاست میکنیم
کو نشانی که شما اهل دلید ؟ جملگیتان بر نماز باطلید
ما خدایان زیادی ساختیم مال مردم را به خود پرداختیم
چون قدم بر خاک خونین داشتیم بذر غیرت بر زمین میکاشتیم
زهر عشق حق به هم داویختیم در رکوعت می به ساغر ریختیم
شیر حق برخیز وقت کار شد بر سر نی رفتنت انکار شد
کاخها گردیده مسجد سرفراز صد رکعت تزویر دارد هر نماز
سجده در مسجد حسینا مشکل است این بنا از دل گر نباشد از گل است
این خسان با مال مردم زنده اند جملگی اندر نماز و سجده اند
دم ز راه و رسم سلمان میزنیم لاف اسلام و مسلمان میزنیم
کاشکی از نسل سلمان میشدیم لحظه ای یک دم مسلمان میشدیم
سجده بر پست و ریاست میکنیم با خدا هم ما سیاست میکنیم
کو نشانی که شما اهل دلید ؟ جملگیتان بر نماز باطلید
و البته خیلی دردناکه که بعضیها به اسم دین دارن حق مردم رو میخورن .
۴- امروز وبلاگ دوست نازنینم رو خوندم و خدا میدونه چقدر غصه خورم و احساس کردم گلوم گرفته و دارم خفه میشم . برای اون و تمام خانمهایی که همراه خوبی ندارن و جامعه هم درکشون نمیکنه . احتمالا تنها راه حلش دست خودشونه . آسون نیست اما عملیه .
Fri 5 Sep 2008
خود ايرانی ام ٬ خود خودم !!!
کپی از وبلاگ نان دارچینی با اجازه صاحبخانه :
گاهی دلم برای خودم ٬خود ایرانی ام تنگ می شود. دیگر خودم نیستم٬احساس می کنم خارجی شدم. . . . .
از وقتیکه صبح های ساعت ۶.۳۰ با چشم های نیمه باز ساعت را خفه میکنم ........!
از وقتیکه coffee به دست خانه را ترک می کنم .........!!!!!
از وقتیکه به همه خیلی nice لبخند می زنم ...........( البته به غیر از ایــــرانی ها ٬آنها را اصلا نمی بینم یا خودم را می زنم به ندیدن!!!!! )
از وقتیکه دو تا سیم سفید از صبح می کنم تو گوشم و یک چیز هایی پخش میکنم تو گوشم و مغزم .......!!!!
از وقتیکه با دلیل و بی دلیل به همه می گم sorry....
- sorry که خوردم بهتون....
- sorry که خوردین به من....
- sorry که نفس می کشم ...
-sorry که مجبورید منو بینید!!!!!!!!
از و قتیکه puppy ها برایم دوست داشتنی تر از بچه ها شدند ............!!!!!
ازو قتیکه از صبح تا شب فقط کار می کنم .busy , busy , busy( خودش افتخاری هست !!)..!!!!
از وقتیکه . وقتی برای دوست داشتن ندارم ..... کسی هم وقتی برای دوست داشتن من ندارد....!!!!!!
از وقتیکه معنی وقت دلار شده است ...........$$$$$$
از وقتیکه در طول هفته تمام روز را کار می کنم ٬ آخر هفته تمام روز را می خوابم و شب ها بیدارم ........!!!!!!
از وقتیکه اشکی از چشمانم نیامده است و کسی هم اشکی برایم نریخنه است.......!!!!!.
از وقتیکه آغوش بی دردسر برایم کمیاب شد ه است .......!!!!!!!.
از و قتیکه سریعتر می دوم ..........!!!!!!
از وقتیکه تولدهای دوستانم را با scrapتبریک می گویم..........!!!!!!.
ازوقتیکه بیشتر مسواک میزنم. .........!!!!!!!
از وقتیکه محبت بی دریغ برایم کیمیا شده است ........!!!!!.
از وقتیکه همه چیز را light میخورم ولی coffeeرا dark............!!!!!!
از وقتیکه مزه organic را تشخیص می دهم.....!!!!!..
از وقتیکه همه چیز را recycle می کنم حتی آدامس جویده شده ام را ..... !!!!!
از وقتیکه پیری خود را در روی یک صندلی چرخدار برقی می بینم .......!!!!.
از وقتیکه بیشتر به adopt کردن فکر می کنم تا خلق کردن .........!!!!
از وقتیکه همه کاغذ ها را shred می کنم ...........!!!!!
از وقتیکه یاد گرفتم پول coffee خودم را حتی در اولین dateخودم بدم ..........!!!!!
از وقتیکه همه آدم های دور برم یا PHD هستند یا ۱۰۰ سال دارن PHD می خونن .......!!!!!
از وقتیکه وضعیت هوا را هر روز چک می کنم و به دنبال یک قطره خورشید می گردم ......!!!!
از وقتیکه رابطه برایم یک موسیقی خوب است که اگر گیر آمد گوشش می دهم اگر نه ........ به درک .....!!!!!!!!
..........................................................................پاک خارجی شدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ای بابا خیلی دردناکه ... چه میشه کرد ؟
Fri 29 Aug 2008
اخبار ما
مشروح اخبار : صبح روز دوشنبه که اینجا تعطیل بود از خواب پاشدم و رفتم یک راست سر کامپیوتر . نشتسم و فرودگاه مسکو رو سرچ کردم و پروازهایی که بلند شدند رو چک کردم دیدم پروازی برای تورنتو بلند نشده . ای بابا یعنی چی شده ؟ جالب اینجاست که روی گزینه زبان انگلیسی کلیک میکردم و سرچ انگلیسی میکردم اما جواب سرچم روسی میومد !!! رفتم فرودگاه تورنتو رو سرچ کردم و دیدم نوشته که پرواز مسکو سر وقت میرسه . خب باز خوب بود . تا بعد از ظهر چند بار بازم چک کردم دیدم که نوشته با ۴۵ دقیقه تاخیر میاد . خب خیلی عجیب نیست اما یک ساعت و نیم زودتر رفتم فرودگاه ببینم اصل موضوع چیه که همین بود و خودمو سرگرم کردم تا این مدت گذشت و رفتم ایستادم روبروی تابلوی وصعیت پروازها اما نیومد . ۵ دقیقه ۱۰ دقیقه یک ربع .... همینطور زمان میگذشت و نمینوشت که پرواز نشست . همش سر تا ته یک نفر آدم اونجا توی کیوسک اطلاعات قرار بود باشه که اونهم رفته بود نمیدونم کجا . یک تنابنده ای نبود آدم بپرسه چی شده .ایستادیم تا مسوول اطلاعات اومد و پرسیدم هواپیمای مسکو ... پرید تو حرفم که ۴۵ دقیقه تاخیر داره گفتم بله اما از اون ۴۵ دقیقه ۱۵ دقیقه دیگه هم گذشته و نیومده این هواپیما سالمه ؟ مشکلش فقط تاخیره یا چیز دیگه میگه من نمیدونم !!! خب پس از کی بپرسم میگه برو بالا از خود نماینده خط هوایی بپرس . رفتم بالا از یک کارمند فرودگاه مپرسم این خط هوایی کجاست میگه شرق ساختمون میدوم تا میرسم تقریبا به آخرش میبینم چیزی پیدا نیست از یکی دیگه از کارمندها میپرسم این کجاست میگه منتی الیه غرب ساختمون
. باز میدوم سمت غرب و باز چیزی نمیبینم . خب ما که از ایران اومدیم این چیزها برامون عجیب نیست برمیگردم پایین همون مسوول اطلاعات منو میبینه و میگه هواپیما نشست (زحمت کشیدی ) اما خب بلاخره با نیم ساعت تاخیر روی اون ۴۵ دقیقه اولش نشست که البته این نیم ساعت آخر برای من مثل اون ۵ روز گذشته که منتظرشون بودم گذشت . چند دقیقه گذشت تا امین تونست موبایلش رو روشن کنه و با من تماس بگیره که من یک نفس راحتی کشدیم و بعد از ۴۵ دقیقه دیگه اومدند ....
خب دیگه نمیگم من چه حالی بودم و چی شد که خودتون حدس میزنید . بچه ها مخصوصا آرتا تفاوت محسوسی کردن . آرتا هم قدش بلند شده و هم لاغر شده بود . امین هم لاغر شده بود که احتمالا بخاطر این بدو بدو های أخرش بوده . اما دیگه رسیدیم به خونه که به صورت غیر عادی ای مرتب بود و بعد در یک آن به صورت غیر عادی ای نامرتب شد . دیگه استراحت و شام و خواب و غیره . بچه ها تصمیم گرفتند که فرداش برن مدرسه و فرداش که از خواب پاشدند دیدیم که خواب خوبی کردند و سرحالند و میتونند برند که بردیشمون و مراسم روز اول سال تحصیلی رو با پیامی از رهبر شروع کردند
نه بابا منظورم این بود که کلاسهاشون معلوم شد و رفتند و همین .
خوش باشین
پ.ن. یادم رفت اینو بگم که این چند وقت خیلی آشوب بودم . طبق معمول همیشه هم که هیچ وقت با مامانم درد دل نمیکنم بهش هیچی نمیگفتم . با هم صحبت میکردیم صدام داشت میلرزید اما میگفتم خوبم . نه چیزی نیست که خب چند روز بیشتر اونجا میمونن و بعد برمیگردند دیگه . بالطبع دلم در حال ترکیدن بود اما تلفنها و دیدارهایی که با دوست عزیزم مامان آریا داشتم منو سر پا نگه میداشت . از وقتی اومدیم اینجا سر هر مساله ای تنهایی خودمون رو خیلی عمیق میدیدم . دوستیهایی که داشتیم فقط برای وقت خوشی بود . هیچ وقت زمان گرفتاری کسی رو دور و بر خودمون ندیده بود و در اون برحه دیدم که یک نفر بهم زنگ میزنه ، حرفم رو گوش میکنه و آرومم میکنه . خیلی از دوست خوبم ممنونم . خیلی برام با ارزش بود .![]()
Thu 28 Aug 2008
قاطی پاتی
دو شب بود که تا ساعت ۱۲ و خورده ای نشستم که کارهام رو تموم کنم . دیشب شامم ساعت ۱۱و بیست دقیقه حاضر شد و با چه ولعی خوردمش . تازه بعدش خریدهای میوه و غیره رو شستم و جا دادم و ...
شب قبل پرواز با امین حرف زدم . خسته بود . باید یک ساعت بعدش پا میشد میرفت فرودگاه و هنوز نخوابیده بود . اما گفت خوبه که داریم برمیگیردیم . برای بچه ها طولانی شده و کلافه اند . به زودی میبینمت .
صبح ما امین زنگ زد ذوق کردم گفتم لندنی ؟ گفت خدا عمرت بده تازه از فرودگاه تهران برگشتم خونه !!! گفتم چی شده ؟ گفت هیچی رفتیم و گفتند بلیطتتون رو چرا ری-کانفرم نکردین ؟ گفتم این دیگه چه صیغه ایه ؟ گفتند حالا برای خودت جا هست آقا میتونی بری اما برای بچه هات نیست !!! اونهم خب معلومه چی جواب داده . چندین ساعت توی فرودگاه دویده این طرف و اون طرف هیچ کس از مقامات ایران ایر جواب درست و حسابی ندادن . یکی به طور غیر رسمی بهش گفته که یک گروه افغانی که نمیدونم سیاسی بودن یا هر خر دیگه اومدند و رفتند سوار هواپیما شدند و اینها هم دارن این بازی رو در میارن چون جا ها پر شده . خسته و کلافه برگشته بودند خونه . با آژانس هواپیمایی تماس گرفته بهش گفتند ارزونترین بلیطی که میتونیم بهت بدیم مال یک هفته دیگه است با هواپیمایی روسیه به قیمت بیشتر از بلیط دوسره ای که ما ازاینجا گرفتیم و بلیط ایران ایر و بریتیشت رو هم تقریبا باید بندازی دور . من بغض کردم . دل توی دلم نبود که تا بعد از ظهر میبینمشون . هی پیش خودم تصور میکردم لحظه ای رو که میبینمشون و دوباره چهار تایی دور هم جمع میشیم . اما چه کنم ؟
تا ساعت نه صبح توی خونه وقت تلف کردم و بعد پاشدم رفتم آژانسی که بلیط خریده بودم . میگم چرا به ما نگفته بودین که باید بلیط رو ریکانفرم کنیم ؟ میگه چی ؟ مگه باید میکردین ؟!!! گفتم هیچی بابا آبت رو بخور . بعد میگم ببین بلیط هست اون هم گشته دیده و همون جوابی رو به من داده که امین توی ایران گرفته . با بغض بهش میگم آقا پاشدیم اومدیم این جا ، درد غربت رو داریم میکشیم که از اون خراب شده راحت بشیم بازم ترکشش ما رو میگیره ؟ پس ما چکار کنیم ؟
مشکل اینه که میدونم که نسل بعد از ما هم راحت نخواهند بود . باز هم توی شناسنامه شون محل تولدشون ایرانه و هر جا برن مهر توی پیشونیشون خورده . ای خدا چرا باید ما انقدر تقاص دولت نالایقمون رو پس بدیم ؟
به هر حال بعد از اینکه من از اینجا نتیجه نگرفتم امین خودش دویده دنبال بلیط و ظاهرا طبق آخرین اخبار یک بلیط برای فردا شب رزرو کرده و یک نامه هم از ایران ایر گرفته که با اون بتونه بلیط کوفتیشون رو بزنه تو سرشون . پرونده ایران ایر هم مثل ک ال ام برای ما بسته شد . بمیریم هم دیگه باهاش مسافرت نمیکنیم .
--------------------------------
یک ماجرایی برام پیش اومده که هم خیلی خیلی متعجبم کرده و هم بهم برخورده و هم به طرف مقابل حق میدم که بهش برخورده باشه اما به هر حال ناراحتم کرده .
ببینین من یک وبلاگ نویسم که یک تعداد خواننده لطف میکنن و بهم سر میزنن . خیلیهاشون هیچ وقت کامنتی نمیگذارن . بعضی هاشون به طور مرتب کامنت میگذارن . از این تعداد چندتاییشون کسانی هستند که من از نزدیک میشناسمشون مثل خانم ف که همین که مینویسه "ف" برای من اسمش میاد جلوی چشمم و فامیلش و اسم بچه اش و کارش و ... حالا یکی دیگه میاد به اسم "خربزه مشهدی بدو بخر "* یک مدت هر پست کامنت میگذاره . بعد یکهو غیبش میزنه . حالامن چکار کنم ؟ توی روزنامه آگهی بدم که کسی "خربزه مشهدی بدو بخر " رو ندیده ؟
خب من که نمیتونم . بعد میاد میگه یک سراغ از من نگرفتی !!! ای بابا من چکار باید میکردم ؟ یا مثلا دو سه نفر هستند که اسمشون مریم **هست . خب کسانی که حتی من عکسشون رو ندیدم که توی ذهن من نمیمونن که این اون مریمه یا این مریم یا همون مریمه
. تازه یکیشون هم شروع میکنه باهات نامه نگاری . اما بازم با اسم مریم بدون فامیلی . ای دیش هم هست مثلا M-M خب باشه مگه من فضولم ***اما به هر حال بازم هیچ کدوم توی ذهن من هیچ تصویری به جا نمیگذارن مخصوصا من که حافظه تصویریم خوبه (به پستهای قبل رجوع کنید ) بعد یکی از این مریمها توی یکی از کامنتهای مدتی پیش نوشته که راستی من یک ماه گرفتگی روی پیشونیم دارم ** خب خیلی آدمها اینو دارند یکیش دختر دایی خودم .هیچ وقت هم این به عنوان یک مشخصه در موردش توی ذهن من جا خوش نکرده . بعد میاد این مریم خانم برام کامنت میگذاره و من هم دارم توی خرده پارچه و میوه شسته و برس توالت شوری و دستمال گردگیری و بلیط ایران بچه هام و امین غلت میزنم و احیانا دمی برای کامنت ایشون تکون نمیدم در صورتیکه اثلا یادم نیست که این مریم هست یا مریم یا مریم یا کدوم مریم
. خب حالا این دلیل میشه که این مریم خانم فکر کنه من به خاطر ماه گرفتگی روی پیشونیش تحویلش نگرفتم ؟ جل الخالق . این چه ربطی داره به اون . بعدش هم این همه آدم میان و میرن و کامنت نمیگذارن من گله میکنم که شما ها برای اینکه من کامنتتون رو جواب ندادم گله میکنین ؟ تر خدا کوتاه بیاین .
پ.ن. تازه به ایمیلش هم که ای میل میزنم برگشت میخوره که آدرس اشتباه هست .
* یک چیز بی ربطی نوشتم که معلوم باشه اسم نیست اما تابلوست
** بازهم مثلا
*** البته هستم اما کاریش نمیتونم بکنم ![]()
Sat 16 Aug 2008
6 شماره و خورده ای!
گرانی تهران بیداد میکند. تهران در مرز انفجار است. از ترافیک, از بینظمی, از شلوغی پمپ بنزین ها... از بیکاری و بی سرانجامی کارها... به شهردار قدیم و رییس دولت جدید باید مدال افتخار داد بابت این شهر زیبا.
۲- پیوندهای وبلاگ رو به روز کردم . خیلیها دیگه انصراف دادند و نمینویسند اونا رو گذاشتم توی فوریتم که خودم گهگاه بهشون سر بزنم اما از توی لینکها پاکشون کردم . همه به جز فرانکلین که بیشتر از بقیه بهش امید دارم که برگرده سر خونه زندگیش ![]()
۳- گیج منگولی عزیزم منو به یک بازی دعوت کرده که داستان یک زن رو بنویسم . اول از همه که تمام وبلاگ من داستان یک زنه . یک داستان عجیب ولی واقعی
. اما در کل اگه ین وبلاگ رو هم به داستان یک زن قبول نداری باید به بزرگیت منو ببخشی که من اصلا در شرایطی نیستم که بیشتر از همینها چیزی بنویسم . واقعا شرمنده ام .
۴- خونه عین روده سگه . هر چی کمد و کابینت و کتابخونه و کشو (چه جالب همشون با ک شروع میشن !!) رو ریختم بیرون و هی مرتب میکنم میگذارم سر جاشون . اونهایی که تا حالا مرتب شده خیلی عالی شده . طبق معمول مرتب کاری من هم نصف چیزها به نظرم اضافیه باید بریزم دور . اما گذاشتمشون کنار ، امین هم بیاد یک نگاهی بکنه و بعد خودش بیرون بریزه . یک جعبه هم گذاشتم برای انتقالی به انباری . جعبه سی دی ها رو هم ریختم بیرون و مرتبش کردم .
۵- اولین قدمها رو برای دوختن رو مبلی برداشتم . یک ملافه کهنه داشتیم که باید تبدیل به دستمال گردگیری میشد ، ازش برای الگو درست کردن استفاده کردم و نصف الگو رو ساختم . حالا قرینه همین میشه اونطرفش . شکلش به نظرم خوب میشه اما مهمتر از اون اینه که روی مبل بایسته و هی ولو نشه که خیلی شلخته ای میشه . ببینم چی میکنم .
۶- من همیشه اولین نفری هستم که از شرکت میره بیرون . از روز اول به اینکه باید ساعت کارم چقدر باشه اهمیت ندادم . هیچ وقت کاری رو نخوابوندم و اگه شده کارو خونه هم بردم و انجام دادم اما گفتم که من باید زود برم چون بچه هام رو باید بردارم . این چند وقته یک مقدار کارم توی شرکت زیاد بود و من هم عجله ای برای خونه رفتن نداشتم برای اولین بار یک مقدار بعضی روزها زیادتر موندم و دیدم جای من خالی چه خبره !!!! تازه ساعت ۵ و نیم که میگذره و بیشتریها میرن خونه بساط حرف و تعریف باز میشه و اونهایی که موندن برای اضافه کاری میرن توی کیوب همدیگه و خلاصه کلی خوش میگذره . جالبه که من فکر میکردم حالا باید چه خودکشونی کنم چون اضافه کاری نمیمونم و حالا میفهمم که اینها همشون اضافه بیکاری میمونن !!
نمیدونم این شماره هفت به بعد هست یا پی نوشت . شما هر چی میخواین حسابش کنین :
*- تا الان که دارم نوشته رو پابلیش میکنم بیشتر خونه شده مثل دسته گل . ملافه ها و پتوهای بچه ها رو شستم اتاقشون مرتبه . شیشه هاش تمیز . هال و پذیرایی هم تکمیل شده فقط آشپزخونه مونده و نظافت آخر کار که نزدیک اومدنشون میکنم .
*- من دارم از دوری هر سه شون بال بال میزنم . ای خداااااااااااااااااااا
*-کسی میدونه ساروی کیجا کجاست ؟ چرا نمینویسه ؟
Thu 14 Aug 2008
بعد از سفرانه
شب که رسیدم خونه خوابم میومد و زود گرفتم خوابیدم (نیست که توی هواپیمانخوابیده بودم
فردا عصرش (یکشنبه ) یکی از همکارهای ایرانی زنگ زد و گفت یک خبر بدی دارم در جا با خودم گفتم اخراج شدم
برای بچه ها معلم فارسی گرفتیم و هر دو مخصوصا شادمهر خیلی خوب پیش رفته بهتر از اونی که انتظار داشتم که مسلما مربوط به سنش هست . آخه درس بچه کلاس اول رو به بچه کلاس سوم بگی خب معلومه که راحت تر یاد میگیره .
در طی اقامت من با بچه ها توی ایران مجبور شدم یک بایانکل برای شادمهر بخرم و امین میگفت که بعد از رفتن من هم یکی دیگه براش خریده و تعدا بایانکل هاش به 7 تا رسیده که همه جز این دوتا آخری گم و گورند و ناقص .
حرف زدن آرتا خیلی تغییر کرده و خیلی خوب حرف میزنه - اگه به کسی بر نمیخوره - لهجه انگلیسیش کمتر شده و کلمات فارسی رو بهتر میگه .
Thu 7 Aug 2008
دارم میرم ...
دارم میرم تورنتو ... دارم میرم تورنتو
![]()
Thu 31 Jul 2008
هنوز ایرانم
همه دارن از گرونی و کمبود و غیره مینالن ، حتی اونی که بعدش از تغییر دکوراسیونش حرف میزنه و میگه حساب کردم با حدود ۲۵ ملیون میتونم تغییراتی در وسایلم بدم . دماغ عمل کرده توی خیابون ریخته و کسانی مثل منشی مطبها که همه میدونن حقوقشون چقدره با دماغهای چسب خورده دیده میشن . یک خانمی میگفت خیلی گرونیه یک آرایشگاه میریم و میایم میدونی چقدر میشه ؟ گفتم میدونی من اینقدر رنگ و مش توی تورنتو نمیبینم ؟ اینجا یک عروسی میری بیشتریها مو و صورت و ناخونشون رو توی آرایشگاه درست کردند اما اونجا کیت رنگ و مش توی فروشگاههاش فروخته میشه که هر کس بتونه خودش یا با کمک دوستش رنگ و یا حتی مش کنه . توی این یک مورد تناقضهای زیادی دیدم . میگن گوشت گرونه اما مثل قارچ آرایشگاه باز شده و هر کدوم هم میری پر از مشتریه . حتما میگین خب دور و بر تو آدمهای نسبتا مرفه هستند و جاهای دیگه بری آدم بدبخت زیاده . اینو قبول دارم اما حتی همین مرفه ها هم دائم دارن مینالن .
فیلتر اینترنت اعصابم رو خورد کرده . خیلی سایتها فیلترند . حمل و نقل پول نقد خیلی اعصاب خورد کنه این بانکداری الکترونیک نمیخواد جا بیفته ؟ رفتم بانک شماره گرفتم دیدم روی شماره نوشته ۹۸ نفر قبل از شما هستند
. البته خوشبختانه هم ۹ تا باجه در حال کار بودند و هم مثل اینکه دو سوم این مردم قید کارشون رو زده بودند و رفته بودند . نوبتم زود شد اما تا فیشم رو گرفت برق رفت ! زدم توی سرم گفتم حالا چی میشه ؟ کارمنده گفت ناراحت نباش کار شما انجام میشه (ظاهرا یو پی اس شون تا یک چند دقیقه ای کار میکرد ) برق با برنامه دقیقی روزی دو ساعت میره و گرماش کلافه کننده است اما بد هم نیست آدم دور هم میشینه و بچه ها یک کم با اسباب بازیهاشون سرگرم میشن . شادمهر از مود بایانکل اومده بیرون و داره ما رو با اکشن من خفه میکنه .
چند تا از همکارهای شرکت سابق رو دیدم هر کدوم منو دیدند گفتند بیا یک چیزهایی از شرکت بهت بگیم اما به کسی نگی ! حالا دلم مخزن اسرار شرکته !!
ظاهرا چند ماهه توی قبض برق مینویسن که پول برقتون مثلا شده ده هزار تومن اما ما بیشترش رو سوبسید میدیم شما حالا بدین هزار تومن و اینجوری مردم رو دارن برای قطع سوبسید برق آماده میکنن. واقعیتش نظر من اینه که سیستم سوبسید ایران بسیار غلطه و آدمهای پولدار بیشتر از آدمهای فقیر سوبسید میگیرن که احمقانه است اما این طرز قطع کردن یکهو هم اقتصاد رو دچار یک شوک میکنه که باز هم طبق معمول به ضرر آدم فقیره . توی پستخونه ها یک فرمهایی پخش کردند که بیاین و داراییهاتون رو اعلام کنین تا اونهایی که ندار هستند رو شناسایی کنیم و سوبسید نقدی بدیم فرمها در چشم به هم زدن به خاطر هجوم مردم تموم شد !
چند تا مهمونی رفتیم و از دیدن این همه فامیل و دوستهای قدیمی کلی محضوض شدم و کلی گفتیم و خندیدیم .
از اینکه حتی خانمهای خونه دار کارگر هفتگی دارن که بیاد و خونه شون رو تمیز کنه درصورتیکه ما اونجا با اون کار طاقت فرسا و راههای دور بازم باید همه کارهامون رو خودمون بکنیم کلی لجم گرفت . یادم رفت که من خودم پرستار تمام برای بچه هام داشتم که توی کار خونه هم کمکم میکرد .
وقتم داره تموم میشه و دیگه همه کارهام سرعت پیدا کرده . کمتر از یک هفته مونده . دیگه نوبت امینه که بیاد . این دفعه میدونم دوری از بچه ها بهم سخت میگذره چون مدتی به طور کامل باهاشون بودم و دوریشون برام سخت خواهد بود .
جه میشه کرد ؟
